اسناد و جعلیات ساواک شاه در خدمت بقاء رژیم جمهوری اسلامی ایران
پاسخی کوتاه به محمود نادری

اکنون پس از ۵۰ سال در شرایط خاص کنونی وظیفه خود میدانم آنچه را که از رفقای بخون تپیده فدایی بیاد دارم بی کم وکاست نقل کنم. برای ثمربخش بودن خاطرات ونتیجه بخشیدن به معنی و وقایع آن هنگامه ، لازم میدانم بدوا نقل قولهایی ازتاریخ نویسان دو رژیم شاه و جمهوری اسلامی در تحریف حقایق آن دوره را ذکر کنم تا زمینه پرداختن به موارد مشخص و نتیجه گیری نهایی فراهم شود.

نمونه ها بسیارند ولی تصور می کنم برای ذکر مثال یک مورد کافی باشد. خبرنامه گویا وابسته به رژیم ایران منبع اسناد خودرا مجله «جوانان امروز» در دوره رژیم دیکتاتوری شاه معرفی کرده و به نشرافتراهایی علیه چریکهای فدایی خلق ایران دست زده است. گردانندگان این وبگاه خبری برای تهییج خوانندگانش نام داستان سرایی خود را « تونل زمان (داستان مهيج چريکی)» برگزیده است. همگان آگاهند مجله «جوانان امروز» بهیچ وجه یک نشریه مستقل و معتبر نبوده و بدون چراغ سبز ساواک هرگز اجازه پرداختن به مسائل سیاسی را نداشت. این مجله بطورناشیانه ای ابتدا خبراعدام رفقا:مسعود احمدزاده هروی، مجيد احمدزاده هروی، عباس مفتاحی، حميد توکلی، اسدالله مفتاحی، سعيد آريان را منتشر کرده ، سپس بدروغ کشته شدن یک افسر شهربانی به نام ستوان اکبر چاوشی توسط رفقای سازمان را به مصادره اتومبیل بانک بازرگانی نسبت داده است. موضوعی که از پایه واساس دروغ است.

اکنون رژیم جمهوری اسلامی ایران همین بهتان ساواک را پایه تحقیق و اسناد کتاب نویسان خود قرارداده، بعد ازچند دهه خبرنامه گویا شادمان از کشف «حقایق» می نویسد:
« شايد فکر کنيد می خواهم راجع به اين گروه اعدامی بنويسم، اما نه؛ نگاه من به خبر اول است. حمله به اتومبيل بانک بازرگانی و شهادت يک افسر. حادثه ای که شرح اش در اين مجله نيامده و سی و هفت سال بعد جزئيات آن به طور دقيق در کتاب "چريک های فدايی خلق از نخستين کنش ها تا بهمن ۱۳۵۷" منتشر شده است (چريک های فدايی خلق از نخستين کنش ها تا بهمن ۱۳۵۷، جلد اول، محمود نادری، موسسهء مطالعات و پژوهشهای سياسی، چاپ اول، بهار ۱۳۸۷، صفحات ۴۴۵ و ۴۴۶). حادثه ای هيجان انگيز و البته متاثر کننده. حادثه ای شبيه به فيلم های پر هيجان ِ پليسی و...»

خبرنامه گویا چنان از«هوشمندی» محمود نادری بعنوان همکاراطلاعاتی اش بوجد آمده که دربیان نقل قول، شماره صفحات کتاب محمود نادری رانیز اشتباه ذکر کرده است. هرچند در ماهیت امرچیزی تغییر داده نمی شود.

سپس برای نتیجه گیری از ترهات منتشر شده نوشته است:
« ای کاش زنده بودند و می ديدند رفقای سابق شان اکنون به کجا رسيده اند و چه فکر می کنند. شايد اگر زنده می ماندند آن ها نيز مانند اين "رفقای سابق" روی گذشته ی خود يک قلم قرمز می کشيدند و به "بيزنس" مشغول می شدند.».
دست اندرکاران رژیم پس از سر هم کردن وقایعی که اصلا ربطی به هم نداشته ، درادامه برای اثبات تهمت پراکنی های خود به شرح جزئیات مصادره پول از اتومبیل بانک بازرگانی پرداخته و اینطور ادامه داده اند:

«وظايف هر يک از افراد به شرح ذيل بود: هرمز (حميد) مسئول عمليات با لباس سرکارگری، فوچيک (عباس جمشيدی رودباری) مسئول پرتاب وزنه به شيشه اتومبيل برای خرد کردن آن و مسئول کنترل فرد مجاور راننده که تصور می شد مسلح باشد ملبس به لباس رفتگران، والد (زيبرم) مسئول رها کردن فورقون در زير اتومبيل حامل پول برای متوقف ساختن آن و برداشتن سوئيچ از اتومبيل ملبس به لباس کارگری، علی (محمد صفاری آشتيانی) مسئول گرفتن کيف حاوی پول از تحصيلدار ملبس به لباس کارمندی، بابی (حسن نوروزی) مسئول اطلاع رساندن حرکت اتومبيل مورد نظر از بانک و يارمحمد (فريدون جعفری) راننده پيکان سرقتی برای آنکه هرمز، والد و فوچيک را از منطقه خارج سازد. روز عمليات، همه افراد از ساعت ده صبح در مکان مورد نظر مستقر شدند. در ساعت ۳۰/۱۳ حسن نوروزی خبر حرکت اتومبيل حاوی پول را به اطلاع حميد اشرف رساند و اضافه کرد که به نظر می رسد کيف حاوی پول قابل ملاحظه نباشد. اشرف نيز صلاح ديد که عمليات را متوقف کند. بنابراين آنان با جمع کردن وسايل خود از منطقه دور شدند. اين کار، انتقاداتی را از سوی ديگر افراد متوجه او ساخت. اما اين طرح روز پنجشنبه ۱۴ بهمن به همان ترتيب صورت پذيرفت. پس از آن که صفاری آشتيانی کيف حاوی پول را از تحصيلدار گرفت و گريخت يک افسر راهنمايی و رانندگی به نام ستوان اکبر چاوشی که تازه از راه رسيده بود؛ برای باز کردن راه، قصد مداخله داشت که احمد زيبرم او را به قتل رساند. افراد نيز متفرق شدند."

نگارنده در لحظه کشته شدن ستوان چاوشی ساعت ۶ و ۳۰ دقیقه صبح در خیابان انبار نفت باتفاق دوتن دیگر از رفقا حضور داشتم ، درزیر اصل ماجرای شلیک به ستوان چاوشی را خواهم نوشت ولی دروغپردازیهای محمود نادری و دیگر عوامل رژیم بحدی مضحک است که نقل یک روایت قبل از بیان حقایق آنروز را خالی از لطف نمیدانم:
شخصی در مقام داستان سرایی گفت:
«امامزاده یعقوب را در شهر مصر در بالای منار شغالی درید». یک شنونده به او گفت: «امام زاده نبود، پیغمبر زاده بود، یعقوب نبوده، یوسف بوده، مصر نبوده، کنعان بوده، منار نبوده، چاه بوده، شغال نبود، گرگ بود و تازه اصل قضیه هم دروغ بود!»

اما اصل واقعه
در روز کشته شدن ستوان چاوشی نگارنده قراربود به رفقایی در منطقه راه آهن تهران بپیوندم. (تاریخ این واقعه را نویسندگان رژیم۱۴بهمن ۱۳۵۰ ذکر کردند ولی من تاریخ دقیق آنرا بخاطر ندارم) بنا بود من ساعت ۶ و۳۰ دقیقه صبح در خیابان انبار نفت سر چهارراه منتظر بمانم تا دوتا از رفقا با یک اتومبیل مصادره ای مرا سوار کنند و به محل قرار برویم. آن زمان ماشینهای مصادره ای عموما پیکان بود، بخصوص پیکان ۴۶ که مدل اول پیکان بود و قفل فرمان نداشت، بهمین خاطر برداشتن پیکانی که بطور مثال کنار خیابان پارک بود دو یا سه دقیقه بطول می انجامید وبرای ما کار آسانی بود.
این مدل ماشین بعد از پنج سال تقریبا ماشین فقرا به حساب می آمد و از دید مأمورین شهربانی دارندگان اینگونه پیکانها یا کارگر بودند یا در بهترین حالت کارمند جزء. قشری که معمولا برای افسران شهربانی قابل احترام نبودند و خیلی راحت بخاطر کمترین خطایی و در مواردی بی جهت بخود اجازه میدادند با لحن توهین آمیز به راننده این قبیل اتومبیل ها پرخاش کنند. البته اینگونه برخورد ها فقط مخصوص سرنشینان پیکان نبود، عموما افسران شهربانی با رانندگان اتومبیلهای مدل پائین بویژه در جنوب تهران اغلب با لحنی تحقیرآمیز برخورد می کردند.
نگارنده چندماه قبل از آن در میدان قزوین بخاطر رانندگی با یک شورلت مدل۵۴ درگیری و گرفتاری آنرا با افسری به اسم ستوان مقیمی تجربه کرده بودم که در این مکتوب ضرورتی به شرح آن نمی بینم. حسین زهری

آن روز صبح هوا هنوزکمی مه آلود بود و من حدود ده دقیقه زودتر از ساعت ۶ و نیم رسیدم سر چهارراه ، چون تصمیم براین بود که وقتی رفقا رسیدند من آنجا ایستاده باشم و فوری سواراتومبیل آنها شوم. معمولا در این خیابان و بطورکلی در این منطقه پاسگاه پلیس ثابتی نبود و در این مسیر کمتر پلیس راهنمایی و رانندگی دیده بودیم. ما محله را خوب می شناختیم و بارها در منطقه امیریه ، خانی آباد ، میدان اعدام ، راه آهن و اطراف قرارمیگذاشتیم. معمولا افسران راهنمایی دراین منطقه یا درمیدان اعدام اتومبیل هارا کنترل می کردند ، یا در میدان قزوین و یا سر پل امامزاده معصوم. ما به ندرت در خیابانهای اطراف حضورافسر یا پاسبانهای راهنمایی- رانندگی را دیده بودیم.

از آنجا که من کمی زود رسیده بودم در پیاده رو شروع به قدم زدن کردم، درهمان حال به اطراف نگاه می کردم تا ببینم رفقا از کدام سمت می آیند، ناگهان متوجه شدم یک افسر شهربانی موتورسوار از راه رسید، سر چهارراه متوقف شد و موتورش را گذاشت کنارخیابان و رفت وسط چهارراه ایستاد. باوجودیکه ترافیک سنگینی نبود ولی با قیافه تحکم آمیزی اتومبیل هارا برانداز می کرد. بدون اینکه مخاطبی داشته باشد ویا با کسی صحبت کند با چنان غرور و تکبر کاذبی قدم می زد که گویی تمام امیال سرکوب شده اش را دراین محله فقیرنشین بین مردم ساده و بی آلایش آنجا جستجو می کند.

درآن ساعت صبح به نظر می رسید اکثر ماشینها برای رسیدن به سر کار عجله داشتند. بخاطر دارم یکی دوبار بی جهت دستش رفت بالا و یکی دوتا اتومبیل سرعت اشان را کم کردند، تقریبا جلو پای ستوان که رسیدند، افسر دستش را تکان داد که برو، درواقع اجازه داد که اتومبیلها به راهشان ادامه دهند. برای من تداعی شده بود که انگار این افسر دنبال شر می گردد و عین آدمهای عقده ای فقط دوست دارد خودی نشان دهد.

درهمان موقع که من این افسر را برانداز می کردم، یک اتومبیل از آنطرف چهارراه روبروی من سر رسید. ستوان چاوشی نگاهی به اتومبیل انداخت و طوری دستش را برد بالا که معلوم بود به اتومبیل دستور توقف داد. اتومبیل آهسته آمد جلو ستوان، تقریبا با فاصله شاید ۶-۵ متر و گویی منتظر دستور ستوان کماکان آهسته، آهسته می آمد جلو که به افسر نزدیک شود. چاوشی دوباره با دست به اتومبیل اشاره کرد که من حدس زدم منظورش این بود که اتومبیل کاملا کنار خیابان متوقف شود.

در آن لحظه من هنوز متوجه نشده بودم که سرنشینان این اتومبیل رفقای خودمان هستند. از روی کنجکاوی خواستم از خیابان رد شوم و درگوشه دیگر چهارراه نظاره گر باشم، شروع کردم به رفتن آنطرف خیابان. هنوز عرض خیابان را رد نکرده بودم که متوجه شدم سرنشینان اتومبیل دو نفر از رفقا بودند. این دو رفیق یکی مهدی فضیلت کلام بود و رفیق دیگر حسن نوروزی بود. البته من آن موقع نام اصلی رفیق نوروزی را نمیدانستم، بعدها پس از دستگیری در زندان فهمیدم آن رفیق حسن نوروزی بوده است.

کمی جلو رفتم تا جائیکه تقریبا گفتگوی ستوان چاوشی با رفقا را می شنیدم. یکی ازرفقا به ستوان چاوشی می گفت جناب سروان ما زن و بچه داریم ، داریم میرویم سرکار شما هم خانواده داری، چرا صبح اول وقت ماجرا درست میکنی. خلاف نکردیم ما دیرمان میشه باید برسیم سرکار.(من بیشتر مضمون دقیق صحبتهای رفقا را نقل می کنم تا جمله بندیهارا). ستوان چاوشی داد زد میگم بیا پائین خفه شو. دوباره یکی از رفقا گفت جناب سروان مگر خلافی کردیم؟ در همان موقع یک حرفهایی بین آنها رد و بدل شد که من جملات دقیق آنرا متوجه نشدم چون بعد از اینکه مطمئن شدم رفقا درحال جدل با این افسرهستند فاصله ام را با آنها بیشتر کردم. فقط متوجه شدم دست چاوشی رفت روی کلت کمری اش وداد زد ، میگم پیاده شو . درآن لحظه صدای رفقا هم بلندتر شد و یکی از آنها داد زد صبر کن جناب سروان چیزی نشده پیاده می شویم.

درحالیکه رفقا هردو از ماشین پیاده شدند یکی از آنها یک تیر به ستوان چاوشی شلیک کرد که نقش بر زمین شد. من خیز برداشتم که خودم را به آنها برسانم ولی به سرعت ماشین را سر و ته کردند و فرارکردند. تمام این اتفاقات کمتر از دوسه دقیقه بطول انجامید . سرعت عملکرد بحدی سریع بود که در فاصله حدود ۳۰ متری رفقا متوجه دویدن من نشدند که به سمت آنها در حرکت بودم.

وقتی رفقا گریختند احساس کردم یکی از عابرین به من خیره شده و گویی فهمیده بود که من نتوانستم خودرا به ماشینی که فرار کردبرسانم . بدون اینکه به سمت جنازه چاوشی بروم به سمت خیابان فرعی که اولین بار وارد خیابان انبار نفت شده بودم حرکت کردم. برای اطمینان از مرد میانسالی که به من خیره شده بود دوباره برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ، متوجه شدم همچنان درحال برانداز کردن من است و زل زده به مسیری که من درحال تند رفتن بودم. جایز ندانستم که دوباره برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. چند صد متر که از وی دور شدم ، پیچیدم به خیابان دیگری که به فکرم رسیده بود از آن مسیر خود را به مقصد مد نظرم برسانم ، از آنجا تا محلی که باید می رسیدم حدود۳۰۰ یا ۴۰۰ متر بود.

اتومبیل خودم تقریبا هزار متر دورتر از همین محل پارک بود ولی نگران بودم اگر این مرد میانسال به من مشکوک شده باشد و مشخصات و رنگ لباس من را به پلیس بدهد صلاح نیست با ماشین خودم از منطقه خارج شوم.
مقصد مد نظرم تعمیرگاهی بود که برای رسیدن به آنجا درحال دویدن بودم. من بلحاظ موقعیت کاری ام در شرکتی که مسئولیت داشتم ، ماشینهای بنزینی شرکت را برای تعمیر به این گاراژ می دادم. ماشینهای سنگین نظیر بولدوزر، گریدر و غیره رادر تعمیرگاه شرکت در جاده مخصوص کرج تعمیر می کردیم. صاحب این گاراژ یک ارمنی به نام آقای تورگون بود.

بخاطر دارم قبل از ساعت هفت صبح بود که وارد گاراژ شدم. هنوز کارگرها نیامده بودند ومن رفتم انتهای گاراژ و شروع کردم به قدم زدن . شریک آقای تورگون شخصی بود به اسم «حسین آقا» ، معروف به حسین رشتی. همیشه مرا با کت و شلوار و لباس مرتب دیده بود. حسین آقا اولین کسی بود که قبل از ساعت ۷ وارد گاراژ شد ، تعجب کرد که من با یک لباس ساده و اسپورتی و کفش کتانی آمدم گاراژ. پرسید چی شده، چرا صبح به این زودی آمدی؟ گفتم می رفتم مسافرت و باطری ماشین امان خراب شد و دیگر استارت نزد ، آمدم غلام باطری ساز را ببینم. حسین آقا آدم خیلی با هوشی بود. گفت من بمیرم بگو چکارکردی که این موقع صبح اینطوری آمدی اینجا ، شاید علت سئوالش این بود که ما آشنایی دیرینه داشتیم و یکی دوسال قبل از اینکه من وارد سیاست شوم جوکهای زیادی بین ما علیه خاندان سلطنتی رد وبدل می شد. اگرچه مدتهابود که من بیشتر خودم را یک آدم بی طرف نشان می دادم و فقط شنونده بودم. شاید همین آگاهی از سابقه بود که حسین آقا حرفهای من را قبول نمی کرد، درحال صحبت بودیم که بالاخره موسیو تورگون آمد.

داستان آمدن آن موقع صبح به گاراژ رابرای تورگون شرح دادم ولی بدون اینکه باور کند فقط میخندید. شروع آشنایی من با صاحبان این گاراژ به چند سال قبل بازمی گشت و رابطه دوستانه ای با آنها داشتم. من احساس کردم گفته های من برایشان قابل قبول نیست، خطاب به تورگون به شوخی گفتم با مهمان اینطوری برخورد نمیکنند ، ماشین ام خراب شده ، صبحانه هم نخوردم، حالا شما بجای پذیرایی دارید من را استنطاق می کنید. تورگون گفت همین حالا صبحانه می آوریم. تقریبا جو عوض شد ویکی از کارگرها را فرستادند قهوه خانه وصبحانه آوردند.

بعد از صبحانه باز شروع کردند به سئوال کردن که واقعا چرا این موقع صبح آمدی گاراژ، گفتم همین که گفتم، چیز خاصی نبود. آقای تورگون پیشنهاد کرد برویم آنجایی که ماشین ات باطری تمام کرده بیاوریم برای تعمیر، گفتم راننده شرکت همراهم بود و حتما تا حالا ماشین را با جرثقیل برده تعمیرگاه شرکت، آنجا مکانیک های خودمان باطری را عوض می کنند، من فکر می کردم شما ۷ صبح کار می کنید نمیدانستم ساعت ۹ است هنوز غلام باطری ساز نیامده. حسین آقا باردیگر با همان زیرکی و لهجه شیرین شمالی اش گفت مرگ حسین راستش را بگو ، تو یک کاری کردی که ۷ صبح آمدی گاراژ دنبال غلام باطری ساز میگردی.

مشکل من در آن لحظه این بود که نگران بودم اگر ازگاراژ بروم بیرون، احتمالا به تور گشتیهای پلیس در منطقه گرفتار می شوم. از اینرو سعی می کردم هرچه بیشتر در گاراژ وقت تلف کنم.

تقریبا ظهر بود، به آقای تورگون گفتم میتوانی مرا تا خیابان ویلا ویا چهارراه پهلوی برسانی. گفت حتما، یک ماشین مدل پائینی از همان نوعی که معمولا افسرهای شهربانی جلوی آنها را می گرفتند آورد و گفت بریم. به تورگون گفتم تو برای من که از مشتریهای بزرگت هستم این ماشین را می آوری، حتما مشتریهای کوچک را می نشانی ترک موتورسیکلت. تعجب کرد و گفت این ماشین خودم است ، دوست نداری یک بیوک داریم که مشتری گذاشته برای سرویس ، با خنده و بصورت طنز گفت دوست داری بنشین عقب بیوک مثل یک مدیرکل منهم بشوم راننده ات. خوبه؟

منهم خندیدم گفتم نه من از مدیر کل ها بدم میاد ولی چون بیوک سواری نکردم دوست دارم امتحان کنم. تورگون اتومبیل بیوک با شیشه های دودی را آورد و عازم چهارراه پهلوی شدیم. تقریبا اطمینان زیادی داشتم بایک چنین اتومبیلی بدون اینکه جلو مارا بگیرند راحت از منطقه دور می شوم. از گاراژ تا وقتی رسیدیم چهارراه پهلوی ، تورگون همچنان پیله کرده بود و می گفت واقعا برای چی صبح به این زودی آمده بودی گاراژ. درحال صحبت بودیم که خوشبختانه رسیدیم چهارراه پهلوی و من از ایشان خداحافظی کردم.

غروب همان روز رفیق مهدی آمد سر قرار و توضیح داد که چه اتفاقی افتاد. رفیق گفت نمیدانم این افسر برای چی جلو ماراگرفت. ما با هرزبانی که با افسر صحبت کردیم عصبانی تر شد و بیشتر توهین کرد. ما طوری برخورد کردیم که انگارمعنی توهین ها را نمی فهمیم بلکه آرام بشود و از سر راه برود کنار ولی آنقدر احمق بود که باز فحش داد و دستش رفت روی کلت کمری اش. آنجا بود که مجبور شدیم شلیک کنیم وگرنه معلوم بود بعد چه اتفاقی می افتاد.

اهداف اینگونه تهمت پراکنی و جوسازیها
اکنون پس از گذشت ده ها سال از آن وقایع، رژیم جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر اسناد جعلی ساواک و یا اعترافاتی که در رژیم شاه زیر شکنجه گرفته شده، مطالب کذبی را به آن ورق پاره ها می افزاید تا تصویر غیر واقعی از چریکهای فدایی خلق ایران ارائه دهد. درپس این سندسازیها و تاریخ نگاریها این حقیقت انکارناپذیر نهفته است که آنها در نظر دارند سازمان را در بین مردم بی اعتبار کنند، چراکه: چریکهای فدایی خلق ایران در سال ۱۳۴۹ با عملکرد آگاهانه خود جنبش نوین کمونستی ایران را تحول بخشیدند.

سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیشتاز هرگونه تحرک و تحول واقعی و مترقی در ایران بوده و می باشد. همواره بعنوان یک نیروی جدی پرچمدار مبارزه با امپریالیسم جهانی و سرکوبگران داخلی بوده ، در دفاع از منافع کارگران و سایراقشار زحمتکش ایران از هیچ فداکاری دریغ نورزیده اند.
سازمان چریکهای فدایی خلق ایران از بدو تأسیس تاکنون بر استقلال خود پافشاری کرده و هرگز به دنباله روی از این یا آن قدرت به ظاهر کمونیستی تن در نداده است.

از اینرو کلیه دروغ پردازیهای ساواک و دستگاه اطلاعات جمهوری اسلامی ایران این هدف را دنبال می کنند تا جنبش چپ ایران ، بویژه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را بی اعتبارسازند. درچارچوب این سیاست واردساختن تهمت ، افترا، دروغ پراکنی و شایعه سازی یکی از حربه های اصلی آنان است.
صرف نظراز حقایقی که نگارنده در بالا برشمردم،ادعاهای بی پایه و اساس و سخیفانه ساواک و محمود نادری در چند مورد قابل تأمل است.

با توجه به اینکه به جز رفیق جمشیدی رودباری تمام رفقایی که محمود نادری از آنها اسم برده هیچکدام زنده بدست ساواک نیافتاده اند و هیچ اعترافی از آنان موجود نیست ، براساس چه سند و مدرکی ساواک و محمود نادری ادعا می کنند شش تن از کادرهای اصلی و مرکزیت سازمان در این عملیات مشارکت داشته اند. اگر منظور اعترافاتی است که زیر شکنجه از رفیق جمشیدی رودباری گرفته شده ، رفیق بصورت تاکتیکی حرفهایی به ساواک زده بود تا اعتماد آنها راجلب کند و به بهانه نشان دادن محل قرار با حمید اشرف بتواند راهی برای خودکشی پیدا کند.
همانطور که سرانجام رفیق حبیب خسرو شاهی ساواکیهارا به سه راه آذری کشاند تا ظاهرا حمیداشرف را به آنها نشان دهد. رفیق خسروشاهی درحالیکه اعتماد ساواکیهارا جلب کرده بود در یک فرصت مناسب خودش را زیر یک تریلی پرت کرد و جان باخت. اگر منظور نادری اینگونه اعترافات است، بجای انتخاب گزینشی بعضی از گفته های رفیق جمشیدی رودباری حداقل بخشی از اعترافات اورا منتشر می کردند تا همگان بتوانند قضاوت کنند. چه بسا اعتراف رفیق جمشیدی رودباری به داشتن ارتباط با حمید اشرف باعث اینگونه داستان سرایی ها شده باشد، وگرنه کدام فرد اندک آگاهی می پذیرد که شش نفر از کادر مرکزی سازمان که همه آنها برای ساواک شناخته شده بودند در آن شرایط بمدت ۳ ساعت و نیم با فورغون و پتک و سایر ابزار در خیابان درانتظار اتومبیل بانک بازرگانی معطل بمانند.
علاوه براین آیا منطقی است که برای مصادره یک اتومبیل بانک بازرگانی، آنهم درخیابان و نه داخل یک ساختمان، شش نفر از برجسته ترین کادرهای سازمان شرکت کنند و دست آخر هم نتوانند اتومبیل را مصادره کنند، یا بقول نویسنده کتاب « با جمع کردن وسايل خود از منطقه دور» شوند.

آیا مسخره ترازاین ادعا وجود دارد که محمود نادری گفته است:
«اما اين طرح روز پنجشنبه ۱۴ بهمن به همان ترتيب صورت پذيرفت، پس از آن که صفاری آشتيانی کيف حاوی پول را از تحصيلدار گرفت و گريخت يک افسر راهنمايی و رانندگی به نام ستوان اکبر چاوشی که تازه از راه رسيده بود؛ برای باز کردن راه، قصد مداخله داشت که احمد زيبرم او را به قتل رساند.».

اگر «صفاری آشتيانی کيف حاوی پول را از تحصيلدار گرفت و گريخت» حتما رفقایش هم فرار کرده بودند و دلیلی برای ماندن در محل نداشتند. علاوه بر این ستوان چاوشی «قصد مداخله» با چه کسانی را داشته؟ به فرض که راه بندان بوده، آیا رفیق زیبرم منتظر مانده بوده که افسر راهنمایی خیابان را باز کند بعد فرارنماید؟ واقعا اگر کیف تحصیلدار را رفیق صفاری آشتیانی گرفته وگریخته دیگر چه نیازی بوده که رفیق زیبرم سر چهارراه بایستد تا افسر راهنمایی سر رسد و به «قصد مداخله» بارفیق زیبرم درگیر شود. آیا باورکردنی است که عده ای از چریکها پس از مصادره کیف تحصیلدار بانک بازهم در محل باقی بمانند؟

علاوه براین چه کسی این استدلال را می پذیردکه:
« روز عمليات، همه افراد از ساعت ده صبح در مکان مورد نظر مستقر شدند. در ساعت ۳۰/۱۳ حسن نوروزی خبر حرکت اتومبيل حاوی پول را به اطلاع حميد اشرف رساند و اضافه کرد که به نظر می رسد کيف حاوی پول قابل ملاحظه نباشد. اشرف نيز صلاح ديد که عمليات را متوقف کند».

آیا اتومبیلی که هنوز مصادر نشده بوده و به قول خود نویسنده کتاب، قرار بوده با«فرقون» متوقف شود، بعد با« پرتاب وزنه به شيشه اتومبيل » شکسته شود تا بتوانند وارد اتومبیل شوند و کیف پول را بردارند ، چگونه حسن نوروزی بدون دیدن محتویات کیف پول به حمید اشرف پیام داده که «به نظر می رسد کيف حاوی پول قابل ملاحظه نباشد»؟

به سیاق دروغگو کم حافظه هم می شود، گویا نویسنده فراموش کرده که در ابتدا استدلال کرده بود «هرمز (حميد) مسئول عمليات با لباس سرکارگری» در جمع همان شش رفیق منتظر اتومبیل بودند. آنهم از ساعت ۱۰ صبح تا یک ونیم بعد از ظهر شش نفری با فورقون و لباس مبدل و وزنه برای شکستن شیشه اتومبیل در خیابان کشیک می دادند؟؟ سپس بدون هیچگونه توضیحی ادعا کرده حمید در لحظه عملیات حضور نداشته و « در ساعت ۳۰/۱۳ حسن نوروزی خبر حرکت اتومبيل حاوی پول را به اطلاع حميد اشرف رساند».

البته بجا بود اگر نویسنده کتاب درباره فرق بین لباس کارگری و آن «لباس سرکارگری» که به تن رفیق حمیداشرف پوشانده اند هم توضیح میداد تا خوانندگانش فرق این دو نوع لباس را بهتر درک کنند. ما بارها فحشهایی در ساواک و زندانهای جمهوری اسلامی ایران شنیده بودیم که همه آنها تازگی داشت ولی به نظر میرسد کندذهنان کتاب نویس دو رژیم اطلاع ندارندکه «لباس سرکارگری» اصلا وجود ندارد.

کلیه ضد ونقیض گوئیهای مندرج در کتاب محمود نادری و استدلال سایرجریانهای پنهان و آشکار وابسته به رژیم ثابت می کند، رژیم دیکتاتوری - مذهبی حاکم برای بی اعتبار کردن سازمان چریکهای فدایی خلق ایران چنین ترفندهایی را بکار گرفته است.
این رژیم با بی آذرمی تمام می کوشد این شبهه را القاء کند که گویا ۵۰ سال پیش عده ای چریک فداکار وجود داشتند ولی آن دوره سپری شده و هرگز مانند آنها کسی زاده نخواهد شد. آنها که مانده اند به قول نویسنده کتاب دنبال «بیزنس» هستند. پیام این کتاب و سایرتبلیغات زهرآگین آنها این هدف را دنبال می کند که :
مبادا کسی به سخنان بازماندگان آن دوران گوش فرا دهد. چراکه اگر چنین شود نقشه های شوم و خوابهای شیرین مستبدان حاکم برعلیه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران آشفته خواهد شد.

بهرام (حسین زهری)
سخنگوی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران

۲ ۳ ۴ ۵ ۶
:آرشیو اخبار ومقالات اخیر

A.C.P- Postfach 12 02 06-60115 Frankfurt am Main-Germany

Web Site: http://www.iranian-fedaii.de

E-Mail: organisation@iranian-fedaii.de

بخشی از اخبار و مقالات قدیمی


حسین زهری
۱
حسین زهری